به دنبال راهی برای دوستی می گشت...

نمیدانست سر این دوستی را چگونه باز کند...

به فکرش رسید تا هرروز برایش صدقه بیندازد...هرچند کم...

گاهی حتی پولی برای صدقه نمی انداخت، صلواتی برای ظهورش روانۀ راهی برای دوستی با او می کرد...

میدانست اگر به "او" نیکی کند،هرچند سرسوزنی،"او" آنقـــــــدر کریم هست 

که بی توقع اش هم پس می دهد نیکی اش را...

میدانست مولایش،صاحب جان و مال و آبرویش هم برایش صدقه می اندازد...آن هم چه صدقه ای...

می دانست دعایش می کند...کم کم راه دوستی اش داشت باز می شد...

کم کم دیگر واقعا دلش برای مولایش تنگ می شد...

دیگر در کارهایش، در هر عملی که می خواست انجام دهد او را می دید...

لبخند او شده بود معیار کارهایش...خریدار شادیِ دل او شده بود...

و یادش نمی رفت که دوستی اش با یک صدقه شروع شد... یک صدقه ی خـــیــلی خـــیلی کوچک...

مزه شیرینِ این دوستی به امتحانش می ارزد،شک نکن!!

"اللهم عجل لولیک الفرج"

 




تاريخ : جمعه 08 اسفند 1393 | 19:13 | نویسنده : yas_mahdi | ارسال نظر(0)

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید